|
بروبچ رادیولوژی 88 اهواز آسمانی اند و در خور آسمان |
||
|
چهارشنبه 16 آذر 1390 :: نویسنده : میترا برگ بیدوندی
روز قلم های تیز روز فکرهای خلاق روز اندیشه های نو روز تو روز دانشجو مبارک....... نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : میترا برگ بیدوندی
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان بازگرد بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسبهای چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پندآموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر ز بوی گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز و سرمای شدید ریزعلی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسی های درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن...... نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 11 آبان 1390 :: نویسنده : میترا برگ بیدوندی
سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
بر سرش داد زدم...
خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این
طرف، تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ”
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
زیر
یک میز،کنار دیوار،
غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند...
تا که حرفی بزنند شکوه
ای یا گله ای،
پدرش
بعدِ سلام،
گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به
زمین افتاده قصه ای ساخته است زیر
ابرو وکنارچشمش، درد
سختی دارد،
غرق اندوه و تاثرگشتم
لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر ….
او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی *** یا
چرا اصلا من با
محبت شاید،
با خشونت هرگز... با خشونت هرگز...
نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 7 شهریور 1390 :: نویسنده : میترا برگ بیدوندی
در رویا هایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید :« پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ » من در پاسخش گفتم :« اگر وقت دارید . » خدا خندید : « وقت من بی نهایت است ... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ » گفتم : « چه جیز بشر شما شمارا سخت متعجب می سازد ؟ » خدا پاسخ داد : « کودکی شان . این که آن ها از کودکی شان خسته می شوند ، دوست دارند که زود بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند . ... این که آن ها سلامتی خود رااز دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند. و حال را فراموش می کنند و بنابر این ، نه در حال زندگی می کنند نه در آینده. این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند » دست های خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم... من دوباره پرسیدم :« به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟ » او گفت :« بیاموزند که آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه ی کاری که آن ها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد که آن هارا التیام بخشیم. بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزد آدم هایی هستند که آن ها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر با هم می توانند یک نقطه را نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببیند. بیاموزند که کافی نیست فقط آن ها دیگران را ببخشند بلکه آن ها باید خود را نیز ببخشند » من با خضوع گفتم : «از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟ » خداوند لبخند زد و گفت : «فقط این که بدانند من این جا هستم .همیشه ...» نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها : یکشنبه 29 خرداد 1390 :: نویسنده : پریسا افراسیابی
دیگه خسته شدم از این همه تنبلی...وقتی قراره واسه یه بار هم كه شده صبح علی الطلوع از خوابم بزنم و بلند شم و مثلا امتحانا رو بخونم و مجبور شم شب قبلش هر چی ساعت دیواری و رومیزی و شنی و مچی و تایمر تلویزیون و تلفن ثابت و همراه رو تنظیم كنم و كلی به این و اون(از فک و فامیل گرفته تا بچه های اتاق اونوری ته راهرو) بسپارم كه حتما حتما فلان ساعت منو بیدار كنن و وقتی بیدار می شم می بینم لنگه ظهره و وقته ناهار!!..اون وقت همه ی اینا می زنه بالا و حالم رو می كنه توی قوطی!! این روزاست که آدم حس میکنه به خاطر عوارض امتحانات واقعا دیگه مخش تاب برداشته!...الان عرض میکنم خدمتتون بنا به دلایل شب زنده داری و کاهش زمان لالا از ده ساعت به ده دقیقه افزایش بار علمی به طور نا خواسته ! افزایش خشونت علیه حیوانات (خر زنی !!!) ... چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش های غلط تقلبی !... سردرد حاصل از تمرکز شدید برای یافتن راههای مدرن تقلب!... افزایش ادب به طور چشمگیر برای گرفتن جزوه از دوست و دشمن !! و دیگه خودتون اینکاره اید و میدونید دیگه ... البته اگه از حق نگذریم این امتحانا هم كم بی فایده نیستنا بنا به دلایل نوشیدن انواع قهوه های مرغوب برای شب زنده داری ! قربون صدقه های پشت تلفن مامان جون (عزیزم اینقدر خودت رو اذیت نکن پاشو برو یه چیزی بخور!) خوردن تنقلات مفید برای افزایش حافظه ! تغییر وسیله حمل ونقل از اتوبوس به آژانس !!! و.... البته فواید زیادی نداره هر چی داره ضرره !!! مگه اینطور نیست كه هر چی سر جلسه به شما كمك كنه تا امتحان بدین تقلب حساب میشه؟...پس خودكار توی امتحان تقلب محسوب میشه!! ببخشید استاد برگه ها رو کی تصحیح می کنید؟
با آرزوی موفقیت برای تک تک همکلاسی ها... نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : داریوش عسکری
شب سرد است و در کلبه آتش روشن نکرده ام . نمیدانم چرا هنوز زنده ام . اجساد آزارم میدهند از اینجا دورشان کرده ام و نمیتوانم بخوابم . الان که نزدیک صبح است یک دقیقه هم نخوابیده ام و دائم به زنی که رفت فکر میکردم و میکنم. حال هم که ساعت هفت صبح است از کلبه بیرون می آیم . لاستیک ماشینم را عوض کرده ام و دارم از کلبه دور میشوم و دائم به این فکر میکنم که چرا کسی نمی آید؟ هنوز به جاده اصلی نرسیده ام که وانت مرد سوم را میبینم . حال توقف کرده ام و دارم وانت را وارسی میکنم ، جسد مردی را میبینم که گلوله ای از روبرو به مغزش خورده . می خواهم به ماشین برگردم که متوجه ماشین دیگری میشوم که بسرعت به سمت من می آید . همان کروکی مشکی رنگ که تعقیبم میکرد ، حالا به سرعت مرگ به سمتم می آید. نمیخواهم عکس العملی نشان دهم . از دیروز خیلی علاقمند شده ام که بمیرم و الان ماشین کنارم ایستاده و لوله هفت تیر را زنی که در آسانسور لباس قرمز داشت به سمت من گرفته و آماده شلیک است . منتظر ایستاده ام . به من میگوید سوار شو . سوار شده ام و کلی سوال دارم که خودش جواب میدهد : بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها : چهارشنبه 24 فروردین 1390 :: نویسنده : داریوش عسکری
دوباره صبح شد. همیشه فردا صبح بیدار میشوم و میبینم که دوباره اینجایم . روی تختی که تکراری نیست اما هر روز که فقط هر روزه باید تکرار بشه و هرشب که میگم کافیه از فردا دیگه من نیستم ، درست یعنی همین که فردا هم هستم و فردا که بیدار میشوم باز همینجا روی تخت بیدار میشوم و فقط هتل عوض کرده ام. انگار دوباره دارم همان آدم چند دقیقه قبل میشوم که فقط شبها قبل از خواب خوب است و در حمام. از لای در دوباره نامه ای بداخل افتاده . پاکتش به زردی میزند ، رویش نوشته شده "فرشته زرد" . متن نامه یک رمز نه رقمیست . بازهم یک حساب کاربری جدید برای گوگل . به سایت که واردمیشوم ، ورود ، بعد نام کاربری. یعنی همان فرشته زرد و رمز که به کسی مربوط نمیشود و اگر تا به حال کسی هم فهمیده باشد ، یا مرده یا اینکه من میمیرم. حالا در قسمت نامه های پیشنویس بروز میشوم : کافه رستوران گل سرخ ، میشل بوکر ، شصت ساله ، صد و هفتاد و سه قد و و چه ها و چه ها که باز هم به کسی مربوط نمیشود . ایمیل را پاک میکنم . طبق معمول الان باید تلفن داخلی زنگ بخورد. - الو ، بروز شدی. تائید میکنی؟ - تائید میکنم ...
بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها : شنبه 6 فروردین 1390 :: نویسنده : نوه ی کوروش بزرگ
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند ؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شبهای بلند ، سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد !
خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی ؟ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را ... و بهاران را باور کن !
درود بر همکلاسی های عزیزم! نوروز 90 هم از راه رسید، باورم نمیشه یعنی دهه ی80 به همین زودی تمام شد؟ بچه که بودم وقتی کسی میگفت 20 سالشه خیال میکردم خیلی بزرگه! اما حالا به یقین رسیدم عمر 200 ساله به کوتاهی پریدن یه پرنده ست. نوروز امسال هم مثل هر سال یه حس دوگانه دارم : نمیدونم به خاطر اینکه تونستم یه سال دیگه زنده بمونم و فرصت زندگی کردن رو داشته باشم خوشحال باشم و نوروز رو تبریک بگم و یا به خاطر اینکه یک سال از فرصت هایی که داشتم تمام شد و یک سال به پیری نزدیک تر شدم ناراحت باشم ، شاید به این خاطر باشه که اونطور که باید از فرصت هام استفاده نکردم . چه میشه کرد ! من اولین نفری نیستم که به این دنیا میاد و آخرین نفر هم نیستم به قول شاعر : در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران اما امیدوارم من و تو هم شاگردی عزیز در این فرصت کوتاه به قول استاد اندیشه عمر 13 دقیقه ای به مرتبه ای برسیم که دیگران برای الگو ما رو مثال بزنند. به امید بهروزی و بهره وری از تک تک لحظاتمان. تو بهار باش تا از هر کجا که میگذری دل ها برایت جوانه بزنند.
نوع مطلب : برچسب ها : درباره وبلاگ ![]() قصه ی این بلاگ از آن جا آغاز گشت كه در بلاد ما قومی بودند منتسب به رادیولوچیستان!نونهالان این قوم یك و نیم ترم از عمر خود را با هم تلف كردندی و مدام توی سر و كله ی هم كوفتندی.در میان این برنایان ،نونهالی بود كه مغز خود را به كار انداختندی و ساعت ها وب گردی و سرچ كردندی و پول تیلیفون خود را به ثریا رسانندی.زین پس ایشان در فكر افتادندی به ساخت منزلگهی بس نكو!منتسب به ایكس ری گروه!و آن را سر و سامانی دهندی...باشد كه از قِبل آن یك دگر و رشته ی مورد تحصیلشان را بیشتر شناختندی .وتو ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی شاید از قِبل این وبلاگ با یكدگر خوبتر شدندی و به شهرت رسیدی و چیزی شدندی!! مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان صفحات جانبی برچسبها آمار وبلاگ فال حافظ |
||