تبلیغات |
بروبچ رادیولوژی 88 اهواز آسمانی اند و در خور آسمان |
||
|
دوشنبه 7 شهریور 1390 :: نویسنده : میترا برگ بیدوندی
در رویا هایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید :« پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ » من در پاسخش گفتم :« اگر وقت دارید . » خدا خندید : « وقت من بی نهایت است ... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ » گفتم : « چه جیز بشر شما شمارا سخت متعجب می سازد ؟ » خدا پاسخ داد : « کودکی شان . این که آن ها از کودکی شان خسته می شوند ، دوست دارند که زود بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند . ... این که آن ها سلامتی خود رااز دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند. و حال را فراموش می کنند و بنابر این ، نه در حال زندگی می کنند نه در آینده. این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند » دست های خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم... من دوباره پرسیدم :« به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟ » او گفت :« بیاموزند که آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه ی کاری که آن ها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد که آن هارا التیام بخشیم. بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزد آدم هایی هستند که آن ها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر با هم می توانند یک نقطه را نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببیند. بیاموزند که کافی نیست فقط آن ها دیگران را ببخشند بلکه آن ها باید خود را نیز ببخشند » من با خضوع گفتم : «از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟ » خداوند لبخند زد و گفت : «فقط این که بدانند من این جا هستم .همیشه ...» نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : داریوش عسکری
شب سرد است و در کلبه آتش روشن نکرده ام . نمیدانم چرا هنوز زنده ام . اجساد آزارم میدهند از اینجا دورشان کرده ام و نمیتوانم بخوابم . الان که نزدیک صبح است یک دقیقه هم نخوابیده ام و دائم به زنی که رفت فکر میکردم و میکنم. حال هم که ساعت هفت صبح است از کلبه بیرون می آیم . لاستیک ماشینم را عوض کرده ام و دارم از کلبه دور میشوم و دائم به این فکر میکنم که چرا کسی نمی آید؟ هنوز به جاده اصلی نرسیده ام که وانت مرد سوم را میبینم . حال توقف کرده ام و دارم وانت را وارسی میکنم ، جسد مردی را میبینم که گلوله ای از روبرو به مغزش خورده . می خواهم به ماشین برگردم که متوجه ماشین دیگری میشوم که بسرعت به سمت من می آید . همان کروکی مشکی رنگ که تعقیبم میکرد ، حالا به سرعت مرگ به سمتم می آید. نمیخواهم عکس العملی نشان دهم . از دیروز خیلی علاقمند شده ام که بمیرم و الان ماشین کنارم ایستاده و لوله هفت تیر را زنی که در آسانسور لباس قرمز داشت به سمت من گرفته و آماده شلیک است . منتظر ایستاده ام . به من میگوید سوار شو . سوار شده ام و کلی سوال دارم که خودش جواب میدهد : بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها : چهارشنبه 24 فروردین 1390 :: نویسنده : داریوش عسکری
دوباره صبح شد. همیشه فردا صبح بیدار میشوم و میبینم که دوباره اینجایم . روی تختی که تکراری نیست اما هر روز که فقط هر روزه باید تکرار بشه و هرشب که میگم کافیه از فردا دیگه من نیستم ، درست یعنی همین که فردا هم هستم و فردا که بیدار میشوم باز همینجا روی تخت بیدار میشوم و فقط هتل عوض کرده ام. انگار دوباره دارم همان آدم چند دقیقه قبل میشوم که فقط شبها قبل از خواب خوب است و در حمام. از لای در دوباره نامه ای بداخل افتاده . پاکتش به زردی میزند ، رویش نوشته شده "فرشته زرد" . متن نامه یک رمز نه رقمیست . بازهم یک حساب کاربری جدید برای گوگل . به سایت که واردمیشوم ، ورود ، بعد نام کاربری. یعنی همان فرشته زرد و رمز که به کسی مربوط نمیشود و اگر تا به حال کسی هم فهمیده باشد ، یا مرده یا اینکه من میمیرم. حالا در قسمت نامه های پیشنویس بروز میشوم : کافه رستوران گل سرخ ، میشل بوکر ، شصت ساله ، صد و هفتاد و سه قد و و چه ها و چه ها که باز هم به کسی مربوط نمیشود . ایمیل را پاک میکنم . طبق معمول الان باید تلفن داخلی زنگ بخورد. - الو ، بروز شدی. تائید میکنی؟ - تائید میکنم ...
بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها : درباره وبلاگ ![]() قصه ی این بلاگ از آن جا آغاز گشت كه در بلاد ما قومی بودند منتسب به رادیولوچیستان!نونهالان این قوم یك و نیم ترم از عمر خود را با هم تلف كردندی و مدام توی سر و كله ی هم كوفتندی.در میان این برنایان ،نونهالی بود كه مغز خود را به كار انداختندی و ساعت ها وب گردی و سرچ كردندی و پول تیلیفون خود را به ثریا رسانندی.زین پس ایشان در فكر افتادندی به ساخت منزلگهی بس نكو!منتسب به ایكس ری گروه!و آن را سر و سامانی دهندی...باشد كه از قِبل آن یك دگر و رشته ی مورد تحصیلشان را بیشتر شناختندی .وتو ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی شاید از قِبل این وبلاگ با یكدگر خوبتر شدندی و به شهرت رسیدی و چیزی شدندی!! مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان صفحات جانبی برچسبها آمار وبلاگ فال حافظ |
||