تبلیغات |
بروبچ رادیولوژی 88 اهواز آسمانی اند و در خور آسمان |
||
|
یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : حدیث بمانی
روز اول کامدم در این کلاس بچه هایی دیدم بسیار با کلاس اما چه بد شانسی!یک صندلی خالی نبود صندلی را بیخیال میترا هم هنجا نبود کو میترا کجاست ان یار من کجاست ان رفیق روزهای زار من روز اول به همین منوال رفت هرکسی با دوستانش بود ورفت روز دوم امدم با احساس زدم لبخند گفتم نیستم من ناشناس به سوی بردمان رفتم همی دیدم دارم کلاس اناتومی اما نه عددی ادرسی شماره ای نبود اشنایی تا بپرسم نشانه ای شتابان به اموزش رفتم و پرسیدم خانم منشی شروع کرد به من خندیدن کین سوال است و مکان است دیگر! تو مثلا ترم دویی بیدی جیگر گفت باید بروی سالن تشریح پزشکی گفتم اه اه چه رشته زشتی!! با هزاران زحمت و پرس و جواب رسیدم به سالن مورد خطاب دیدم انجا جسدی خوابیده گفتم ای بخت زتو بر تابیده تو ندانی که کجاست کلاس من ؟ بود 8 صبح ساعت کلاس من گفت مگر حالا ساعت چند شده؟ تا گفتم 30/8 او رفت گفت دیرم شده! گفتم به کجا چنین شتابان میروی من غریبم گفت اسم این سریال بی مزه رو خودمم شنیدم گفتم باشد بابا تو هم برو بازهم من ماندم سردرگمی این ترم نو گفتم ای میترا بیا من گم شدم بس که دنبال کلاس ها گشتم سوژهی مردم شدم ناگهان دستی بر شانم نشست گفت دخترم کلاست در موزه است گفتم ای وای!کنون موزه کجاست؟ گفت داخل راهرو سمت چپ نه دست راست اخر پیدا کردم و رفتم کلاس رفتم سوی صندلی با احساس با احساس شرم و خجلت گفتم سلام کرد استاد بر من نگاهی بی کلام 15 دقیقه به ساعت نه مانده بود تن و روانم از همه جا در مانده بود گفتم ای میترا مگر نیابم من تورا میکنم مویت کنم کچل تورا! اما روز بعد که میترا را دیدم تند سویش رفته و خندیدم کنون دیگر من تنها نیستم دارم دوستانی و میترا نیز هم دوستانی به مانند برگ گل مهربان و صمیمی خوش زبان چون بلبل امیدوارم که با شم تا اخرش در این کلاس پیش این بچه های خیلی با کلاس نوع مطلب : برچسب ها : ترم نو، درباره وبلاگ ![]() قصه ی این بلاگ از آن جا آغاز گشت كه در بلاد ما قومی بودند منتسب به رادیولوچیستان!نونهالان این قوم یك و نیم ترم از عمر خود را با هم تلف كردندی و مدام توی سر و كله ی هم كوفتندی.در میان این برنایان ،نونهالی بود كه مغز خود را به كار انداختندی و ساعت ها وب گردی و سرچ كردندی و پول تیلیفون خود را به ثریا رسانندی.زین پس ایشان در فكر افتادندی به ساخت منزلگهی بس نكو!منتسب به ایكس ری گروه!و آن را سر و سامانی دهندی...باشد كه از قِبل آن یك دگر و رشته ی مورد تحصیلشان را بیشتر شناختندی .وتو ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی شاید از قِبل این وبلاگ با یكدگر خوبتر شدندی و به شهرت رسیدی و چیزی شدندی!! مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان صفحات جانبی برچسبها آمار وبلاگ فال حافظ |
||