تبلیغات
بروبچ رادیولوژی 88 اهواز - مطالب ابر كتاب و كتاب خوانی
 
بروبچ رادیولوژی 88 اهواز
آسمانی اند و در خور آسمان
 
 

سلام...من برگشتم..بالاخره بعد از یه غیبتی بس طولانی(آخه یك ماه هم شد طولانی) اومدم تا این وبلاگ رو مفتخر كنم:دی

 

چیه؟... مطلب خیلی طولانیه و تو حوصله ی خوندنشو نداری؟...چه طور وقتی می خوای یه فیلم نگاه كنی ربع ساعت هم وسطش پیام بازرگانی باشه جیكت در نمی یاد حالا كه من می خوام مطلب به این مهمی! رو بنویسم داری چپ چپ نگاه می كنی(گوش بده صدات هم در نیاد!)

 

جای بعضیا توی وبلاگ خیلی خالیه!...جوری كه آدم رو دلگیر می كنه...غیب اون موقع رو گذاشتیم به حساب حجم درس زیاد و وقت كم...ولی الان چی؟...بازم نمی خوای به وبلاگ خودت سر بزنی؟!

 

خب حالا بدون هیچ گونه سفسطه بافی میرم سر اصل مطلب...

 

اگه تا الان توی این یك ماه تابستون بزرگترین هنری كه داشتی این بوده كه حسابی خوردی و خوابیدی و گشتی و الان یه خورده احساس بیخود بودن بهت دست داده و زندگی ت دچار روزمرگی شده پس تنبلی رو بذار كنار به حرفای من خوب گوش بده...

 

می خوام چندتا كتاب خوب رو بهتون معرفی كنم...بهونه نیار كه كتاب گرونه و آخه مگه پول تو جیبی من چقده كه بخوام این كتابا رو بخرم و بابا بی خیال و این حرفا!...می خوام بگم كتابخونه ی دانشكده یا حالا كتابخونه ی خوابگاه ما فقط به یه سری اطلس و كتابای مرجع و كتابای علمی و درسی ختم نمیشه!...تا حالا شده به قفسه های اون ورتر هم سر بزنی...آره همون كتابایی كه داره گرد و خاك می خوره!...درسته كه كتابخونمون كمی و كاستی زیاد داره ولی خب لنگه كفشی ست تحفه ی درویش!!!چه كند كه بینوا ندارد بیش:دی

آدم حیفش می یاد این كتاب ها رو ببینه و سرسری از كنارشون رد بشه...این كتاب هایی هم كه می خوام ازشون تعریف كنم جزء كتابای كتابخونه ی همین دانشكده و خوابگاهی بوده كه تو یك سالت رو اونجا گذروندی...

 

كتاب اول "كوری" نوشته ی ژوزه ساراماگو...البته از همین اولش بگم كه این كتاب برنده ی جایزه نوبل ادبی سال 1998 هست و اگه بگم هر كی این كتاب رو نخونه نصف عمرش بر فناست،اغراق نكردم!

این كوری یك كوری واقعی نیست بلكه كوری خرد و منطقه...

كتاب با این جمله شروع می شه كه اگر می توانی ببینی ،نگاه كن و اگر می توانی نگاه كنی،تامل كن(از كتاب مواعظ)

این كوری در واقع استعاره ای از بدبختی فردی و فجایع اجتماعی و سیاسی و نحوه ی واكنش انسان هاست در برابر اون و این جناب ساراماگو هم یه جورایی با این كابوس می خواد ارزش های انسانی فراموش شده رو به یاد انسان ها بندازه...رمان واقعا تاثیر گذار و تامل بر انگیزه...هدف نویسنده ی این كتاب یه جور قیاس بین دیدن و فهمیدنه و شاید واسه من و تو كه آدم های سطحی نگر و ظاهر بینی هستیم بد نباشه سراغ این كتاب بریم...مطمئنم پشیمون نمی شی از خوندنش البته اگه كور نباشی!

 

همینجوری بین قفسه های كتابا به قول شیرازی ها! پر((per می خوردم كه چشمم به كتاب "همه ی نام ها" بازم نوشته ی ژوزه ساراماگو افتاد!...اگه یك مازوخیست نیستی و قصد خود آزاری نداری و دوست نداری با اعصاب و روانت بازی بشه خواهش می كنم نزدیك این كتاب نشو!ماجراش برای من آنچنان جذاب نبود ولی خب تا تمومش نكردم نتونستم بذارمش كنار...ولی خب جوری نیست كه بعد از خوندنش احساس كنی وقتت رو تلف كردی...

 

من اغلب اوقات رمان ها رو از اسم نویسنده شون انتخاب می كنم!یعنی اگه نویسنده ای رو بشناسم یا قبلا كتاب  دیگه ای ازش خونده باشم و خوشم بیاد سعی می كنم دنبال بقیه نوشته هاش هم می گردم!...بازم طبق معمول بین قفسه ها رژه می رفتم كه یهو چشمام زوم شد روی اسم خالد حسینی نویسنده ای افغانی ولی مقیم آمریكا!...اولین كتای كه از این نویسنده خوندم كتاب "بادبادك باز" بود...دروغ چرا ولی تا قبل از خوندن این كتاب من تصور خوبی از افغانستان و افغانی ها نداشتم... خب حق دارم...توی این تلویزیون غیر از بدبختی و فلاكت و فقر و جنگ و طالبان و كشت و كشتار چی از افغانستان به ما نشون دادند ها؟ می خوام بگم كه این كشور فقط كشور خون و خونریزی نیست بلكه انسان های پاك نهاد و عاشقی هم در اون هستند كه بادبادك رو نماد عشق و برادری و صلح و دوستی می دونند...این رمان از جنس اون داستان های فراموش نشدنیه...كتاب بادبادك باز اولین رمان افغانیه كه به زبان انگلیسی هم نوشته شده و كلی هم بعد از چاپش توی آمریكا سر و صدا كرد!...داستان اصلی اون زندگی دو پسر بچه ست كه در یك خانواده بزرگ می شند و دوستی عمیقی بین اونا شكل می گیره ولی زندگی این دو نفر در عین حال از هم جداست.یكی ارباب زاده و دیگره از قوم هزاره...(بقیه داستان رو خودت بگیر بخون)

 

ببین اگه اهل رمان خوندن نیستی باید بگم كه فیلم بادبادك باز رو هم خیلی وقته ساختند و فیم جذاب و دیدنی از آب دراومده...شاید جذابیت كتاب خوندن رو نداشته باشه ولی خب اینم یه راه حله!...دیدن فیلمش هم خالی از لطف نیست...

 

كتاب بعدی خالد حسینی "هزار خورشید تابان"...خود نویسنده می گه كه این كتاب ادای دینی است به زنان سرزمین ام...داستان دو زن كه در وسط های كتاب زندگی این دو زن به هم گره می خوره...چیزی توی این كتاب ندیدم جز تیره بختی!...تیره بختی زنان...كتاب ناامید كننده ای بود برای من...البته برای من كه زود تحت تاثیر قرار می گیرم...

 

"ننه گفت این را بدان ،همیشه آویزه گوشت باشد دخترم...انگشت اتهام مردها مثل عقربه ی قطب نما كه در همه حال رو به شمال می ایستد همیشه رو به زنها نشانه می رود.همیشه این یادت باشد مریم"

كار خلاقانه ای كه نویسنده توی این دو كتاب انجام داده اینه كه توی حاشه و گوشه كنار داستان مسائل سیاسی افغانستان رو هم گنجانده و می تونی بفهمی توی این سی سال چه بر سر این كشور و مردمانش گذشته!

 

كتاب بعدی "جراح دیوانه" نوشته ی ژارگن توروالد...این كتاب یه رمان مستنده...یعنی یه زندگی واقعی از یك جراح آلمانی به نام زائر بروخ!...این جناب زائر بروخ یك جراح بزرگ و خلاق و نابغه ست ...جوری كه بعد از خوندن این كتاب و آشنایی با كارهای این جراح و ابتكاراتش توی علم پزشكی بعد از شنیدن اسمش خودت رو ملزم می دونی كه سر تعظیمی از روی احترام فرود بیاری...متاسفانه این جراح نابغه در سن پیری دچار جنون ادواری می شه و بر اثر این بیماری كارهایی از سر دیوانگی انجام می ده و فاجعه به بار می یاره...اما با همه ی این تفاسیر اینقدر عظیم الشان بوده كه همه ی اون فجایع در برابر كارهای برجسته این جراح مبتكر نادیده گرفته می شده...جالبه بدونید حتی یك پزشك ایرزانی هم به اسم دكتر حجازی از دستیاران آقای بروخ بوده و كلا ماجراهای جالبی توی این كتاب برای خوندن پیدا میشه...متن كتاب هم گاهی اوقات به یه سری كلمات و اصطلاحات پزشكی مزین شده كه خدا رو شكر من و شما پاس كردیم این درس رو!

 

كتاب بعدی هم كه باز از كتابخونه گرفتم"استخوان های دوست داشتنی" نوشته ی آلیس سبالد جزء پر فروش ترین كتاب سال 2002 آمریكا بوده و متاسفانه هنوز وقت نكردم بخونمش و همین امروز فردا شروع می كنم به خوندن این كتاب...

 

شما هم اگه توی این چند وقت كتاب تازه ای حوندی یا یه فیلم قشنگی دیدی یا بازی كامپیوتری یا پلی استیشن تازه ای كشف كردی می تونی بیای و به بقیه معرفی كنی...من كه خیلی مشتاقم!

 

 

پ ن: خساست مكن جانا كه از جان بیشتر دوست دارند

                                          جوانان بلاگر كامنت های شما را!:دی





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : كتاب و كتاب خوانی،




درباره وبلاگ


قصه ی این بلاگ از آن جا آغاز گشت كه در بلاد ما قومی بودند منتسب به رادیولوچیستان!نونهالان این قوم یك و نیم ترم از عمر خود را با هم تلف كردندی و مدام توی سر و كله ی هم كوفتندی.در میان این برنایان ،نونهالی بود كه مغز خود را به كار انداختندی و ساعت ها وب گردی و سرچ كردندی و پول تیلیفون خود را به ثریا رسانندی.زین پس ایشان در فكر افتادندی به ساخت منزلگهی بس نكو!منتسب به ایكس ری گروه!و آن را سر و سامانی دهندی...باشد كه از قِبل آن یك دگر و رشته ی مورد تحصیلشان را بیشتر شناختندی .وتو ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی شاید از قِبل این وبلاگ با یكدگر خوبتر شدندی و به شهرت رسیدی و چیزی شدندی!!

مدیر وبلاگ : داریوش عسکری
صفحات جانبی
نظرسنجی
اگه بخوایین به کلاسمون از 100 یک نمره ای بدین اون نمره چنده؟












جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ